چهارمین کتاب ماه شیراز – دی ماه 87
آفتاب بر نی
« یک نفر گفت : راحتش کنید .
کسی رفت که راحتش کند . نتوانست ، لرزید ، برگشت .
شمر گفت : چرا می لرزی ؟ امان از ترس ! خودم می روم .
رفت . برگشت . آفتاب در دست . همان آفتابی که رفت روی نی .
بدن خودش هم می لرزید . »
» یکصد روایت کوتاه از تولد تا عروج سیدالشهداء ( علیه السلام )
» پنجمین کتاب از مجموعه ی چهارده جلدی « چهارده خورشید و یک آفتاب »
» محل توزیع : فروشگاه مرکزی شرکت بچه های کتاب
